![]() |
![]() |
|
|
با اینکه حرف زدن و اعلام نظر را دوست دارم.اما در مورد اتفاقات و احوالاتی کلام در من هیچ گاه منعقد نمی شود و آنچه که حس و درک می کنم را نمی توانم بیان کنم.این یکی هم از همانهاست. برنامه دارم اگر همه چیز بر وفق مراد پیش رفت و آنچه که باید..به سرانجام رسید..هر روز یادداشت های روزانه بنویسم..هر چه که شد..از هر آنچه که دیدم و شنیدم و لمس کردم.قلم را در دست بگیرم و همین طور کلمه به کلمه بدون هیچ گونه دخل و تصرفی بنوسم و بنویسم تا بلکه این گونه تاثیر خود بر کلمات را کمتر و کمتر کنم. هر آدمی دو وجه دارد و من نیز همان گونه! آدمی که خود می شناسم و آدمی که دیگران می پندارند. دوست دارم در مورد آن نوشته ها این دو را تا بدان جا به هم نزدیک کنم تا بدون هیچ حجابی کلمات تابیده شود بر صفحه ی کاغذ! سعی می کنم دیده ها را ثبت..شنیده ها را حفظ و احساس را بیان کنم! دوستانی رقبت زیادی برای این کار من نشان ندادند! البته مخالفتی هم از آنها ندیدم. بخشی با خنده و شوخی توصیه های خود را داشتند و عده ای از اینکه می روم خوشحال تر از خودم و خانواده هم توصیه های خاص خودش را دارند. دوستی می گفت جمعه ها برای نماز نروم! چون اعراب مدینه و مکه سوره سجده دار می خوانند و ایرانی ها حیران در این میان که بعد از قنوت رکوع بروند یا سجده! بعد از حمد رکوع یا سجده ! بعد از رکوع سجده یا حمد! خلاصه صحنه ی زیبای عبادت موزون اعراب با سوره های سجده دار را چنان بهم می ریزند که لطف عبادت از بین می رود.البته این امر در بین مسلمانان دیگر کشورها هم نمود دارد اما برای ایرانی جماعت فراوان تر! این روزها کمتر عکاسی می کنم. حول و هراس عکاسی ام خیلی کمتر از گذشته شده..خودم این را پختگی در عکاسی می دانم و دوستان بی انگیزه گی ! هر چه هست دیگر به مانند گذشته دوربین را هر جا با خود نمی برم و اگر هم جایی عکاسی کردم مانند گذشته زیاد عکس نمی گیرم.خوب یا بد سعی می کنم هدف دار عکاسی کنم و راش ها را کمتر و کمتر کنم.اما در مورد این سفر دوست دارم همان هول و هراس قبلی را داشته باشم و تا می توانم ثبت کنم ..اما هدف دار.. سایت ام کم کم دارد راه می افتد..هر روز یک عکس اپلود می کنم فعلا..از این آدرس می توانید ببینید. www.alirezamahmoudi.com |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 16:8 توسط علیرضا بی همگان |
|
![]() بعدالتحریر: » این عکس را درست نوروز 90 گرفتم..مسافرت نرفته بودم در ایام عید به مانند خیلی های دیگه و شما..حوصله عکاسی هم نداشتم.تصمیم گرفتم همتی کنم و یک مجموعه عکس راجب به مشکلات زائران و مسافرین کار کنم که از اون مجموعه عکس تنها یک فریم انجام شد و آن هم شد این بالایی! » نوروز 91 بیست و چهارمین عیدی ست که با چشمان خود نظاره گر ان خواهم بود.به روایتی هم بیست و سومین! از عید خاطرات زیادی ندارم..چون خانواده ما در عید و ایام شلوغ خیلی اهل مسافرت نیست.این چند ساله هم که مثلا از آب و گل در آمده ام و مسافرت های شخصی و گروهی رفته ام اکثرا در ایام مبارک عید نوروز نبوده ..بیشتر تابستان بوده و پاییز.زمستان هم یک بار عازم جنوب و اهواز و بوشهر و گناوه بودم! در کیسه مسافرت های ما همیشه مهره بهار خالی بوده..حداقل تا انجایی که در خاطرم مانده.. » یادم می آید حدود شانزده هفده سال پیش که عازم جنوب بودیم با وسیله شخصی ..با دیدن خیل عظیم اجناس ته لنجی (1) بهونه یک ماشین کنترلی را کردم ..عجیب دلبسته اش شده بودم.رفتار خانواده ها در این حین هم برای همه ی ما قابل پیش بینی ست..خوب ش رو می خریم..بعدا می خریم..دست فروش های جلو تر بهتر از آن را دارند و خلاصه اصرار و انکار توامان بود و نتیجه چیزی جز صرف انرژی توسط ما نبود! از انجایی که ادمی بودم خودخواه و زورگو..توانستم ثابت کنم که مرغ یک پا بیشتر ندارد..البته با شرط و آن خرید از پول های عیدی ..چیزی که یادم می آید گواه این هست که آن سال حدود چهار هزار تومن بود تمام پول عیدی ام..زمانی که وارد دکانی شدیم که ماشینی مشابه همانی که من دیده بودم داشت ..قیمت را جویا شدم ..صاحب دکان با نگاهی معنی دار و یک حسی در صورت در کمال ناباوری من گفت چهار هزار تومن! انقدر پول داری..؟در این زمان برادر من هم پشت سرم بود..برادر بزرگتر..من خوشحال از اینکه بلاخره از خیل عظیم خواسته ها بلاخره یکی کارگر افتاده و تمام افلاک و کائنات دست در دست هم داده تا ما برای اولین بار به خواسته خود برسیم شاد و سرخوش..پول را دادم و ماشین کنترلی را با شوق هر چه تمام تر گرفتم و به سینه چسباندم..باقی داستان ما از اهمیت زیادی برخوردار نیست..آنچه که باعث شد این خاطره را بگویم اتفاقی ست که حدود پنچ سال بعد افتاد..و آن اینکه متوجه شدم رکب بدی خورده بودم.قیمت ماشین کنترلی چیزی در حدود هزار تا هزار و پانصد تومان بیشتر نبوده..زمانی که من در حال انتخاب این ماشین بودم برادر بزرگتر من با ایما و اشاره به صاحب مغازه فهمانده بود که دست روی هر ماشینی گذاشت شما قیمت را چهار هزار تومان بگو!!!! این شد که من اسباب بازی که قیمت ش نصفه کل پول عیدی ام بود را به قیمت تمام عیدی ام خریدم..بعد از فهمیدن اسرار مسافرت آن سال..دیگر سوء ظن هایی دارم برای مواردی که مخالفت ها شدید است اما بعد به موافقت می انجامد!! :دی .. » سيب شود رويتان، سرخ و سپيد و قشنگ؛ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 5:6 توسط علیرضا بی همگان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سال ها بود که هنر را دنبال می کردم و به کشف استعداد دورنی ایم از این هنر به دیگری نقل مکان می کردم..تا اینکه لنگر احساس و کمی استعدادم در عکاسی به گل نشست..بزرگترین دغدغه زندگی ام ثبت لحظه های است که تکرار نا شدنی اند..با لحظه هاست که ادم می زیستد و می میرد..عکاسی برای من جنبه ای عینی از تاریخ است..در مورد من صدق می کناد.
|
|
RSS
|